تبليغاتX
شبانه

شبانه

دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ

HOMEPAGE

E-MAIL

به تو می اندیشم، به تو، به  بارانهایی كه نیامدند

به رؤیای تب دار آمدنت، به چشمهای خیس و منتظرم...

چه طنز آلود بود زیر باران و آفتاب! چه تناقضی!

از وحشت طوفان نبودنت، سیر گریستم.

از آتش ندیدنت، چه دشنه ای ساختم...

به تو می اندیشم، به تو، به آرزوهایی كه مردند

همه با رفتنت ، مردند.

قناعت وار به حضورت دلخوش داشتم؛

با چشمانی از سوال لبریز،

                             و رخساری از تردید،

نوبت خویش را به انتظار،

بی هیچ عاشقانه ای،

                        بی هیچ خنده ای.

تنها سكوت بود و افسوس میان ما.

به تو می اندیشم، به تو، به رفتن

به سوگواری نبودنت، تنها ستاره ها خاموش شدند.

از آن پیشتر ، دیگر چمدانها را باز نكردم.

یادش بخیر، پاییز همیشگی شد، فصلها تكرار شد،

                                                          تكراری شد.

من درد بودم، من التهاب بودم

و هر لحظه ای انگار شكنجه ای در تمام بیداری خویش.

اما كدامین سفر؟

آیا هنوز به آمدنت امیدی هست؟

به تو می اندیشم، به تو، به كبوتری شكسته بال

به تردید میان رفتن یا ماندن

به تلاشی نومیدانه، به وحشت طوفانی بزرگ.

به سكوتی جاودانه، به طلسم رؤیاها، به بی حاصلی، به حرفهای نا گفتنی...

...

چه مرگ آور است انتظار، چه بیمار است این شبها

من فكر می كنم هرگز نبوده ای،

شاید دوباره پاییز شكست،

به تو دیگر نمی اندیشم،

به فردای دیگری خواهم اندیشید...

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط عارف |

نشسته ام در چهارگوشه اتاق تنهایم

چقدر تنگ است هوا و چقدر دیوار نزدیك است

منظر چشمانم رنگ یكنواخت دیوار است

من هنوز هم به پریدن امید دارم

اما آیا امروز روز پریدن است؟

دیروز را به بازی كودكانه ای فروختم و امروز را به حسرت جوانی

فردا با من چه خواهد كرد؟

و آنگاه خود را می بینم كه چقدر بی اراده به این و آن دل بسته ام!

من دیگر  دلداده نمیشوم

چشمم هرگز به پنجره انتظار خیره نمی ماند

با نور گذشته زندگی نمی كنم.

وقتی كه زبانم از نگاهی می ترسد

حرفی برای گفتن باقی نمی ماند

شاید ترس نیست حسی ست شبیه احساس سنگینی.

آخرین اندیشه من خشكیده است

من بدهكار بارانم

من به غزل وامدارم

من هنوز تنهایم

این شبها چون كابوس گرم

غم آور  و بیمار است.

دیگر از خورشید، از روشنایی بیزارم

من عاشق شبم

من عاشق شبانه ام

افسوس كه این جوانی پر اشتیاق

چنگی به دل نمی زند

آن تندیسی كه از عشق ساخته بودم

جز فسانه ای نبود

روزی كه گفتم جان فدا می كنم

تنها خیال بچگانه بود

نه به قدر اقاقیا

نه به اندازه یاسهای سپید همسایه

من به اندازه خودم ، تنهایم

به اندازه برزخ بودن

برزخی به نام زندگی

اراده ام تیرباران شده است

چون تنگ می شود نفس

خیال مرگ رهایم نمی كند

اما مردن هم عرضه می خواهد

من بی عرضه ام!

فردا را به فال نیك بگیریم شاید

این بار فردا زیبا باشد

و امروز برزخی است از دیروز و فردا...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت توسط عارف |

من مانده و یك خانه ملتهب

یك خانه بی تاب

من مانده ام با هزار سال صبوری

هزار سال بیقراری

من نه از جنس آینه های شكسته ام

من هنوز ترك خورده ام

من هنوز پامال نشده ام

دلگیرم از زنگار

من مانده ام و یك محله سكوت

یك محله بی صدا

و تمام پنجره های بسته

همه دیوارهای آجری همه دربهای خسته

من مانده ام و یك شهر

یك شهر بیمار

یك شهر پر آشوب

یك شهر بی اعصاب!

تمام خستگیهایم را بر دوش شب میگذارم

تمام دلبستگی ها را به سحر پس میدهم

اما ما با این همه درد چه كنیم؟

با این همه باورِ نشدن

و این همه انتظار

ما به روزگار اسیری رسیده ایم

به عصر خاموشی و فراموشی

ما به التهاب قرن آرمیده ایم

من و تو شاید كمی ما شویم

اما هرگز بیش از بودن خود را باور نكردیم

بیش از رفتن خود را نخواستیم

ما به ویرانی عادت كرده ایم

ما از آبادی به دور مانده ایم

و نازنین ؛

ویرانه پسند مباش

من عاشق سبزم

من عاشق پریدنم

من از جنس پروازم

بیا كمی آباد باشیم...

 

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت توسط عارف |

 و چون انتظار به غایت خویش میرسد

دیگر تمام قفس بی بهانه تو را می سراید

تمام خانه عطر تو را میگیرد

و من دلخوش به آدینه آمدنت می نشینم

بی آرزو نیستم

اما اگر تقدیر یك آرزو بخواهد ،

من تو را می خواهم.

و آمدنت چه نزدیك است...

وقتی ظالمان روزگار برای یك وجب خاك بیشتر

مظلومان را زیر پا خرد می كنند،

آنگاه بیشتر احساس می كنم كه نیستی.

ما به بودنت نیازمندیم

ما را به خویش برسان...

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه  نیست

من از تو می نویسم این کیمیا کم است

سرشارم از خیال و ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بهار کم است

 

شعر از : محمد علی بهمنی

 

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبزِ سبزم ریشه دارم یكی از پاپتی هاتم

آقای كوچیك نواز بنده پرور من هنوزم كه هنوزه

صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

منو كشتی منو كشتی منو كشتی، كشته باشی خوش به حالم

من هنوزم كه هنوزه یكی از كشته هاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبزِ سبزم ریشه دارم یكی از پاپتی هاتم

 

شعر از: محمد صالح علاء

 

و میدانم که در همین نزدیک هستی

میلادت مبارک

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت توسط عارف |

پشت این كوه بلند،

لذت آزادی ست.

لذت بوسه آب، همچون بوسه مهتاب به خاك.

ومن، هنگامه رهایی خویش را،

با عصیان زندگی پرتردید می بینم.

اكنون زمان فراز آمده است،

فراز با هزار درد، با هزار بار غم

و من آماده ام برای جدایی.

 

شب فرو می افتد با هزار سیاهی

ومن فرو می روم در هزار تباهی...

آری، آسمان تقدیر مرا با درد نگاشته است.

اما مرا امیدی عظیم از با تو بودن است.

و من تنها نیستم كه از هول تاریكی ها ،

                                                 فرار كنم.

تا تو با منی، خود را با هوس به دامت می كشانم.

وقتی تو هستی؛

                 غزل، دانایی، امید، عشق و ایمان همه با هم می آیند.

وقتی تو هستی، وجودم از حسی عجیب پر می شود؛

احساس مسافری كه  غریب است، حال آنكه غریبه نیست.

و مرگ را صدا میزنم،

كه پرنده اسیر می داند كه چه حسی دارم.

وقتی كه تمام حجم یك قفس را بالهای ناتوان طی می كند،

دیگر هیچ آرزویی برای دیدن منظره تكراری پشت میله ها ندارد،

دیگر تفاوتی ندارد كه هوا برف است یا نه.

اینجا تمام حس پرنده ای را دارم،

كه دیگر بودنش تكراری ست.

دیگر تمام میله راه راه را شمرده است،

تمام دنیا كوچكش را.

و چقدر كم است سهم ما از دنیا.

و چقدر تكراری ست خورشید، مهتاب و زندگی.

و هر شب به خواب، رؤیای پرواز را می بیند.

پرنده در قفس خویش، فقط خواب می بیند.

و من رؤیای پردن را دوست میدارم.

دوباره پشت میزم می نشینم؛

قلم را بر میدارم و تمام سپیدی كاغذ را

از كلام رهایی پر...

من اكنون رؤیای پرواز می بینم.

من امروز جنگل انبوهی را می بینم كه تمام پرواز در آن،

                                                                       گم می شود.

من به گلستانی میروم كه خویش با اشك دیده و رد قلم ساخته ام.

من به آروز پرواز ، هرشب در رؤیا می پرم.

شاید بالهای خسته ام، آماده پرواز شوند...

 

 

و امروز روز وداع است تا آینده ای نزدیك،

و من به سربازی میروم،

دوستان منتظر بازگشت من باشید.

میروم ، اما آمدنم نزدیك است...

بدرود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط عارف |

برای عاشق شدن كمی دیر است.

آن زمان كه شكسته، خسته،

                                  در زنجیر روزگار گرفتار بودم،

                                   بی اعتنا با من.

و حالا دیگر دیر است.

 گاهی غم آنقدر داشتم كه ...

                               بگذار بماند...

از بیشمار درد كه به جان خویش داشتم،

                                                 -اگر می ماندی –

                                               

 شاید یك غم را برایت می سرودم.

 

و حال سایه های تیره را بیش از بودنت دوست دارم.

 

من عاشق شبم.

 

من عاشق ستارگان بی منزل هستم.

 

انگار آمدنت دوباره دیر است.

 

انگار غم در هیبت شادی آمده است.

 

همراه با مشتی زاری،

             

                          بگذار تنها بمانم.

 

این دستهای غمگین آرزوی دستان تو را به گور خواهد برد.

 

امید آمدنت و بودنت زندگی را با تكرار روزها، چون باران بهاری تازه می كند.

 

بگذار همان گونه معصوم بمانی

 

چه شكایتهای غمگینی می كنم!

 

شاید برای عاشق شدن كمی دیر است،

 

                                            بگذار تنها بمیرم.

 

امروز برای عاشق شدن كمی دیر است.

 

واین شبها زیر لب شعری از شهریار را زمزمه می كنم؛

 

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

 

بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

 

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

 

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 

من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

 

دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

 

وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار

 

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سربریز افكنده بودم

 

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران كه یك دم در تو چشم من نخفت

 

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می كند

 

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

 

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمیكردی سفر

 

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

 

 

وبگذار  امیدم همیشه بماند

 

دیگر امیدهای خسته ام، تاب بودنت را ندارد.

 

بگذار تنها بمیرم.

 

                    من به تنهایی خو گرفته ام.

 

من به تنهایی انس دارم.

 

بگذ ار برای نبودنت، اشك بریزم.

 

دیری ست كه آمدنت را دیر است.

 

برای بودن كمی دیر است.

 

میخواهم بمیرم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت توسط عارف |

از سوز گريه چشم ترم درد می كند

تنها نه چشمها كه سرم درد می كند

وقت نماز شب شده يارب عنايتی

قامت خميده ام كمرم درد می كند

از بس كه گريه كرد به شب زنده دارِیم

چشم ستاره سحرم درد می كند

نان پخته ام برای يتيمان خود علی

هرچند جسم محتضرم درد می كند

من آن پرنده ام كه در آتش تو را سرود

امشب هنوز بال و پرم درد می كند

ای جبرئیل گوشه تابوت را بگیر

چون شانه های همسفرم درد می کند

اشک علی به زخم جگر می زند نمک

می سوزم از درون جگرم درد می کند

فریاد می رسد ز دل کوچه تا ابد

یا رب جمال رهگذرم درد می کند

پلک به خون نشسته من وا نمی شود

از آن کشیده چشم ترم درد می کند

می آیم از بهشت به دیدنت دخترم

وقتی که سینه پسرم درد می کند

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت توسط عارف |