
به تو می اندیشم، به تو، به بارانهایی كه نیامدند
به رؤیای تب دار آمدنت، به چشمهای خیس و منتظرم...
چه طنز آلود بود زیر باران و آفتاب! چه تناقضی!
از وحشت طوفان نبودنت، سیر گریستم.
از آتش ندیدنت، چه دشنه ای ساختم...
به تو می اندیشم، به تو، به آرزوهایی كه مردند
همه با رفتنت ، مردند.
قناعت وار به حضورت دلخوش داشتم؛
با چشمانی از سوال لبریز،
و رخساری از تردید،
نوبت خویش را به انتظار،
بی هیچ عاشقانه ای،
بی هیچ خنده ای.
تنها سكوت بود و افسوس میان ما.
به تو می اندیشم، به تو، به رفتن
به سوگواری نبودنت، تنها ستاره ها خاموش شدند.
از آن پیشتر ، دیگر چمدانها را باز نكردم.
یادش بخیر، پاییز همیشگی شد، فصلها تكرار شد،
تكراری شد.
من درد بودم، من التهاب بودم
و هر لحظه ای انگار شكنجه ای در تمام بیداری خویش.
اما كدامین سفر؟
آیا هنوز به آمدنت امیدی هست؟
به تو می اندیشم، به تو، به كبوتری شكسته بال
به تردید میان رفتن یا ماندن
به تلاشی نومیدانه، به وحشت طوفانی بزرگ.
به سكوتی جاودانه، به طلسم رؤیاها، به بی حاصلی، به حرفهای نا گفتنی...
...
چه مرگ آور است انتظار، چه بیمار است این شبها
من فكر می كنم هرگز نبوده ای،
شاید دوباره پاییز شكست،
به تو دیگر نمی اندیشم،
به فردای دیگری خواهم اندیشید...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط عارف
|

نشسته ام در چهارگوشه اتاق تنهایم چقدر تنگ است هوا و چقدر دیوار نزدیك است منظر چشمانم رنگ یكنواخت دیوار است من هنوز هم به پریدن امید دارم اما آیا امروز روز پریدن است؟ دیروز را به بازی كودكانه ای فروختم و امروز را به حسرت جوانی فردا با من چه خواهد كرد؟ و آنگاه خود را می بینم كه چقدر بی اراده به این و آن دل بسته ام! من دیگر دلداده نمیشوم چشمم هرگز به پنجره انتظار خیره نمی ماند با نور گذشته زندگی نمی كنم. وقتی كه زبانم از نگاهی می ترسد حرفی برای گفتن باقی نمی ماند شاید ترس نیست حسی ست شبیه احساس سنگینی. آخرین اندیشه من خشكیده است من بدهكار بارانم من به غزل وامدارم من هنوز تنهایم این شبها چون كابوس گرم غم آور و بیمار است. دیگر از خورشید، از روشنایی بیزارم من عاشق شبم من عاشق شبانه ام افسوس كه این جوانی پر اشتیاق چنگی به دل نمی زند آن تندیسی كه از عشق ساخته بودم جز فسانه ای نبود روزی كه گفتم جان فدا می كنم تنها خیال بچگانه بود نه به قدر اقاقیا نه به اندازه یاسهای سپید همسایه من به اندازه خودم ، تنهایم به اندازه برزخ بودن برزخی به نام زندگی اراده ام تیرباران شده است چون تنگ می شود نفس خیال مرگ رهایم نمی كند اما مردن هم عرضه می خواهد من بی عرضه ام! فردا را به فال نیك بگیریم شاید این بار فردا زیبا باشد و امروز برزخی است از دیروز و فردا...
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت توسط عارف
|


من مانده و یك خانه ملتهب
یك خانه بی تاب
من مانده ام با هزار سال صبوری
هزار سال بیقراری
من نه از جنس آینه های شكسته ام
من هنوز ترك خورده ام
من هنوز پامال نشده ام
دلگیرم از زنگار
من مانده ام و یك محله سكوت
یك محله بی صدا
و تمام پنجره های بسته
همه دیوارهای آجری همه دربهای خسته
من مانده ام و یك شهر
یك شهر بیمار
یك شهر پر آشوب
یك شهر بی اعصاب!
تمام خستگیهایم را بر دوش شب میگذارم
تمام دلبستگی ها را به سحر پس میدهم
اما ما با این همه درد چه كنیم؟
با این همه باورِ نشدن
و این همه انتظار
ما به روزگار اسیری رسیده ایم
به عصر خاموشی و فراموشی
ما به التهاب قرن آرمیده ایم
من و تو شاید كمی ما شویم
اما هرگز بیش از بودن خود را باور نكردیم
بیش از رفتن خود را نخواستیم
ما به ویرانی عادت كرده ایم
ما از آبادی به دور مانده ایم
و نازنین ؛
ویرانه پسند مباش
من عاشق سبزم
من عاشق پریدنم
من از جنس پروازم
بیا كمی آباد باشیم...
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت توسط عارف
|
