تبليغاتX
شبانه - برزخ

شبانه

دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ

HOMEPAGE

E-MAIL

نشسته ام در چهارگوشه اتاق تنهایم

چقدر تنگ است هوا و چقدر دیوار نزدیك است

منظر چشمانم رنگ یكنواخت دیوار است

من هنوز هم به پریدن امید دارم

اما آیا امروز روز پریدن است؟

دیروز را به بازی كودكانه ای فروختم و امروز را به حسرت جوانی

فردا با من چه خواهد كرد؟

و آنگاه خود را می بینم كه چقدر بی اراده به این و آن دل بسته ام!

من دیگر  دلداده نمیشوم

چشمم هرگز به پنجره انتظار خیره نمی ماند

با نور گذشته زندگی نمی كنم.

وقتی كه زبانم از نگاهی می ترسد

حرفی برای گفتن باقی نمی ماند

شاید ترس نیست حسی ست شبیه احساس سنگینی.

آخرین اندیشه من خشكیده است

من بدهكار بارانم

من به غزل وامدارم

من هنوز تنهایم

این شبها چون كابوس گرم

غم آور  و بیمار است.

دیگر از خورشید، از روشنایی بیزارم

من عاشق شبم

من عاشق شبانه ام

افسوس كه این جوانی پر اشتیاق

چنگی به دل نمی زند

آن تندیسی كه از عشق ساخته بودم

جز فسانه ای نبود

روزی كه گفتم جان فدا می كنم

تنها خیال بچگانه بود

نه به قدر اقاقیا

نه به اندازه یاسهای سپید همسایه

من به اندازه خودم ، تنهایم

به اندازه برزخ بودن

برزخی به نام زندگی

اراده ام تیرباران شده است

چون تنگ می شود نفس

خیال مرگ رهایم نمی كند

اما مردن هم عرضه می خواهد

من بی عرضه ام!

فردا را به فال نیك بگیریم شاید

این بار فردا زیبا باشد

و امروز برزخی است از دیروز و فردا...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت توسط عارف |